تبليغاتX
عاشقــــانه ها
... می خواهم آخرین حرفم این باشد من به عشق ایمان دارم ...

                                         

 

                                         رفتن تو

 

 

عذاب رفتن تو هیچ وقت نشد باورم

 

به آخرش رسیدم نفسمو می شمرم

 

یادت میاد قدیما دیوونه بازیامون

 

کجایی تا ببینی گوشه نشستنامو

 

اون دلی که واسه تو میزد به آب و آتیش

 

بازی شده  تو دستات رفتی و شکستیش

 

بیا ببین چه ساده توی خودم شکستم

 

رفتی و جا گذاشتی یه عکس کهنه رو دستم

 

 

این دل ساده رو باش

 

میگه میای تو بازم

 

طفلی مثل قدیما دوستت داره هنوزم

 

بر نمیگردی پیشم اومدنت دروغه

 

برام خبر آوردن خیلی سرت شلوغه

 

 

دل کسی رو نشکن

 

نذار سیاه شه دنیات

 

حرفی دیگه ندارم

 

 گلم خدا به همرات

                                                  

 

+ نگارش متن در تاريخ 87/04/10 توسط (¯`v´¯) عاشق تنها (¯`v´¯) |

 

 

 

لحظه تکرار

 

 

شعرهای دفتر من هیچ می دانی چه شد ؟

 

شعله و خاکستر من هیچ می دانی چه شد ؟

 

 

رفتنت بر عهد و پیمان خط بطلانی کشید

 

اعتقاد و باور من هیچ می دانی چه شد ؟

 

 

بعد تو دیگر کسی یادی از این تنها نکرد

 

چشم مانده بر در من هیچ می دانی چه شد ؟

 

 

لحظه تکرار تو در هر عبور از حادثه

 

زخم های پیکر من هیچ می دانی چه شد ؟

 

 

مستی من از تو و از همت چشمان توست

 

جام درد و ساغر من هیچ می دانی چه شد ؟

 

 

کاش می دیدی شکستم لحظه انکار تو

 

در وداع آخر من هیچ می دانی چه شد ؟

 

 

 

رفتی و آن حلقه را با خود نبردی یادگار

 

حرمت انگشتر من هیچ می دانی چه شد ؟

 

 

نیستی تا وقت گریه یار چشمانم شوی

 

گونه خیس و تر من هیچ می دانی چه شد ؟

 

 

رفتی و من ماندم و یک دفتر و صدها غزل

 

شعرهای دفتر من هیچ می دانی چه شد ؟

 

 

 

 

+ نگارش متن در تاريخ 87/02/10 توسط (¯`v´¯) عاشق تنها (¯`v´¯) |

 

 

 

 

صدای آشنا

 

حرف هایم تلخ و پوچ و سرد و تکراری و بس

ناله هایم عاری از روی تنهایی و بس

 

شب نشسته در نگاهم ، نور بی معنا شده

چشم های خسته ام محتاج لالایی و بس

 

عادت لب های من تکرار نامت هر نفس

نام تو آرامش آبی دریایی و بس

 

عطر یادت بیت هایم را پریشان می کند

در شکوه شعر من ناخوانده مهمانی و بس

 

واژه های ذهن من عاجز ز وصفت مانده اند

چون سکوت مبهم یک برکه می مانی و بس

 

زیر قاب پنجره ، تنها نشان عاشقی

چند برگ خالی وسطری پریشانی و بس

 

راز من در هاله چشمت خلاصه می شود

نازنین ، راز مرا تنها تو می دانی و بس

 

 

  

در تمام صفحه های دفترم یک شعر بود

یک غزل از تو در آن چشمان ، باری و بس

 

از سر کوچه صدای آشنایی می رسد

بر گمانم شک مبر ، آری ، تو می آیی و بس 

 

+ نگارش متن در تاريخ 87/01/19 توسط (¯`v´¯) عاشق تنها (¯`v´¯) |

 

 

 

 

دلم گرفته

 

دلم گرفته ای هم نفس

 پرم شکست تو این قفس

تو این غبار تو این سکوت

چه بی صدا نفس نفس

از این نامهربونیها دارم ازغصه می میرم

رفیق روز تنهایی یه روزدستاتو می گیرم

تو این شب ، گریه می تونی پناه هق هقم باشی

 تو ای همزاد هم خونه چی میشه عاشقم باشی؟

دوباره من، دوباره تو ، دوباره عشق، دوباره ما

دو هم نفس ،دو هم زبون ، دو همسفر، دو هم صدا

تو ای پایان تنهایی ، پناه آخر من باش

تو این چند مرگی پائیز ، بهار باور من باش

بذار با مشرق چشمات شبم روشنترین باشه

میخوام آینه خونه با چشمات هم نشین باشه

دلم گرفته ای همنفس

پرم شکست تو این قفس

تو این غبار، تو این سکوت

چه بی صدا ، نفس نفس

 

 

+ نگارش متن در تاريخ 87/01/09 توسط (¯`v´¯) عاشق تنها (¯`v´¯)

 

 

 

 

دلم گرفته برایت

 

 

به سینه می زندم سر دلی که کرده هوایت

دلی که کرده هوای کرشمه های صدایت

نه یوسفم نه سیاوش به نفس کشتن و پرهیز

که آورد دلم ای دوست ، تاب وسوسه هایت

تو را ز جرگه ی انبوه خاطرات قدیمی

برون کشیده ام و دل نهاده ام به صفایت

تو ، سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست

نمی کنم اگر ای دوست سهل و زود رهایت

گره به کارم افتاده است از غم غربت

کجاست چابکی دست های عقده گشایت

به کبر شعر می بینم که تکیه داده به افلاک

به خاکساری دل بین که سر نهاده به پایت  

 

 

 

 

دلم گرفته برایت – زبان ساده عشق است

سلیس و ساده بگویم : دلم گرفته برایت

 

 

+ نگارش متن در تاريخ 87/01/07 توسط (¯`v´¯) عاشق تنها (¯`v´¯) |

 

 

:::  آرزو :::

 

 

کاش بر ساحل رودی خاموش

 

عطر مرموز گیاهی بودم

 

چو بر آنجا گذرت می افتاد

 

بسراپای تو لب می سودم

 

 

کاش چون نای شبان می خواندم

 

به نوای دل دیوانه تو

 

خفته بر هودج مواج نسیم

 

می گذشتم ز در خانه تو

 

 

کاش چون پرتو خورشید بهار

 

سحر از پنجره می تابیدم

 

از پس پرده لرزان حریر

 

رنگ چشمان ترا می دیدم

 

 

 

 

 

کاش در بزم فروزنده تو

 

خنده جام شرابی بودم

 

کاش در نیمه شبی دردآلود

 

سستی و مستی خوابی بودم

 

 

کاش چون آینه روشن میشد

 

دلم از نقش تو و خنده تو

 

صبحگاهان به تنم می لغزید

 

گرمی دست نوازنده تو

 

 

کاش چون برگ خزان رقص مرا

 

نیمه شب ماه تماشا می کرد

 

در دل باغچه خانه تو

 

شور من ... ولوله برپا میکرد

 

 

 

کاش چون یاد دل انگیز زنی

 

می خزیدم به دلت پر تشویش

 

ناگهان چشم ترا میدیدم

 

خیره بر جلوه زیبائی خویش

 

 

کاش در بستر تنهائی تو

 

پیکرم شمع گنه می افروخت

 

زین گنه کاری شیرین می سوخت

 

ریشه زهد تو و حسرت من

 

 

کاش از شاخه سر سبز حیات

 

گل اندوه مرا می چیدی

 

کاش در شعر من ای مایه عمر

 

شعله راز مرا می دیدی

 

 

 

 

+ نگارش متن در تاريخ 86/12/24 توسط (¯`v´¯) عاشق تنها (¯`v´¯) |

 

 

ساده نیست

 

 

داره دیر میشه واسه اومدنت

 

داره دیر میشه واسه رسیدنت

 

عشقمون داره به آخر میرسه

 

داره می میره تو سینه خواستنت

 

ساده نیست  بی تو شکستن

ساده نیست چله نشستن

ساده نیست نه ساده نیست

 

تنهایی کوهها رو از جا میکنه

 

غمش آسمون رو آتیش میزنه

 

ساده نیست ندیدن اون چشما که

 

 گفته بودی تا ابد مال منه

 

من و تو مال یه قصه ایم هنوز

 

من و تو هنوز میتونیم میدونم

 

ساده نیست اما میشه ما میتونیم

 

میتونیم عاشق بمونیم میدونم

 

داره دیر میشه واسه اومدنت

 

داره می میره تو سینه خواستنت

 

عشقمون داره به آخر میرسه

 

داره دیر میشه واسه رسیدنت

 

زندگی با تو فقط با تو و بس

 

تویی که پریدنت پرامو بست

 

لحظه هام بی تو حروم میشن آخه

 

ساعت از نفس میفته تو قفس

 

 

 

+ نگارش متن در تاريخ 86/12/13 توسط (¯`v´¯) عاشق تنها (¯`v´¯) |

 

 

 

همدم غروب

 

دور ميشم از تو آروم مثل گذشتن از خواب

آرومتر از پرواز يه شبنم زير آفتاب

آروم مثل نسيمي که ميگذره از چمن

ميگذرم از کنارت
همدم محبوب من

دور ميشم از پيش توآهسته اما خسته

حالا که بوسه خواب روي چشات نشسته

حالا ميرم که مهتاب اسم تورو صدا کرد

دست پر از تمنات دست منو رها کرد

سياه ترين خاطره تو قصه تو بودم

تو شعله ور تر از عشق

من از سرما سرودم

توجلوه طلوعي
اي همصداي خوبم

منو به سايه بسپار
من همدم غروبم من همدم غروبم

آروم ميرم مبادا رفتنمو ببيني

با چشماي پر از اشک سر راهم بشيني

ديگه وقتي نمونده تو دل اين شب تار

ميسپارمت به خاطر براي آخرين بار


 

+ نگارش متن در تاريخ 86/12/06 توسط (¯`v´¯) عاشق تنها (¯`v´¯) |

 

 

 

بــه نام معمار عمارت قلب

 

 

 

 

خطوط را رها خواهم کرد

 
و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد


و از میان شکلهای هندسی محدود


به پهنه های حسی وسعت پناه خواهم برد

 
من عریانم عریانم عریانم


مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم


و زخم های من همه از عشق است


از عشق عشق عشق

 
من این جزیره سرگردان را


از انقلاب اقیانوس


و انفجار کوه گذر داده ام


و تکه تکه شدن راز آن وجود متحدی بود


که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد

...

وقتی كه اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود


و در تمام شهر


قلب چراغ های مرا تكه تكه می كردند

 
وقتی كه چشم های كودكانه عشق مرا

 
با دستمال تیره قانون می بستند


و از شقیقه های مضطرب آرزوی من


فواره های خون به بیرون می پاشید

 
وقتی كه زندگی من دیگر

 
چیزی نبود هیچ چیز بجز تیك تاك ساعت دیواری


دریافتم باید باید باید
       دیوانه وار دوست بدارم

 

 

                                                       (فروغ فرخ زاد)

 

 

 

 

..... روز عشق بر  عاشقان مبارک .....

 

+ نگارش متن در تاريخ 86/11/29 توسط (¯`v´¯) عاشق تنها (¯`v´¯) |

  

 

دنیــــا...

 

باز آمــدی تــو بــر ســر راهم

 

آی عشــق می کنی دوبــاره گمراهم

 

دریــاب من جوانی را به ســر کردم

 

تنــها از دیــار خــود سفــر کــردم

 

دیــری است قــلب من از عــاشقی سیــر است

 

 

خستــه از صــدای زنجیــر است

 

خستــه از صــدای زنجیــر است

 

 

دریــاب اولیــن عشــق مــرا بــردی

 

دنیــا دم بــه دم مــرا تــو آزردی

 

دریــاب ســرنوشتم را بــه یــاد آور

 

دنیــا ســرگذشتم را نکــن بــاور